تبليغاتX
دایره زنگی

timbrel

رضا مشرقي

timbrel

http://timbrel.blogfa.com

دایره زنگی

دایره زنگی

دایره زنگی

اینجا آلونکی هم که باشد ، قلمرویی است که قاف نشینش بی قراری است.

جهانی است در بی قیدی مطلق ، برای روایت قلم.

دل دلی است ساده ، بهانه ای برای با هم بودن ، در فراسوی زمان.

رواقی است بر پیشانی قاصدک، افقی است برای رفقا ، عارفانه ای است قدیمی ، قدم زدنی در باران!

آبانی است برای مهرورزی، مهری است برای آتش بازی.

آری! اینجا دایره زنگی است ، رسواگر عالم ، قاصد شادی ، آرامش تشویش ، در هیاهوی سکوت!

حرام است قسم، زلاله ای است برای باور، برای یقین... اینجا آشیانه ی اعتماد است.

گوشه ی چشمی است برای یگانگی!

اینجا زنانگی مجسم است و مردها عاشقند... زندگی غوطه ور نغمه ی درد است...بسوزد پدر عاشقی!

اینجا نوای مصفای موسیقی است ، رقص قلم ، پنجه به تار ، نی نامه ی دم! دایره دنبک ... دایره زنگی!
کل اگر طبیب بودی ...

دایره زنگی

فندکی که اتفاقا نقره نبود!

سبیل پرپشت و عینک گنده ی مجید داد می زد که بی مرام نیست ، ولي كمي آن طرفتر خط خطي هاي گوشه ي صورتش كه معمولا قايمشان مي كرد يواشكي مي گفتند كه تاوان مرام را داده بود.

لبخندي كه به لب نداشت ثابت مي كرد كه قانع نيست ، با اين حال اخم نمي كرد. خنده هاي ما كه فقط پيش او از ته دل بود گواهي عشق مردي شد كه اتفاقا تاوان جنون را هم داده بود.

تويوتا داشت و داشبورد اين تويوتا گواهي حسرت سيزده ساله اي بود كه كشيده بود ، خوب هم كشيده بود ، برعكس يك بند سيگار فرنگي كه تنگ فندكش آن داخل كز كرده بود ، فندكي كه اتفاقا نقره نبود ، و گواهي مي داد هزار سرفه ي خشك و فقط يك اسپري ، اين حسرت سيزده ساله را.

از حقيقت بدش مي آمد ، دوستش نداشت. نه مي خواست و نه مي توانست كه داشته باشد ، با وجود اين قانع نبود به دروغ ، به توجيه . در هر حال كنار آمده بود ، البته شايد نه چندان راحت .

اين را هزار پشت خطي و فقط يك تلفن گواهي مي داد. تلفني كه اتفاقا ايراني بود ، وطني!

اين را زبان هزار نوچه ي فرش فروش گواهي مي داد كه اسم مجيد مشرقي مدام ورد زبانشان بود. اين را رفاقتها ، دشمني ها ، زير چشمي نگاه كردنها ، زير لب بدگويي ها گواهي مي داد. همه حسادت بود و برعكس گمان همه اين حسادت نبود كه باعث شد مجيد زمين بخورد. مجيد بزرگتر از اين حرفها بود. كمري كه من سراغ داشتم ، زماني كه به زمين رسيد صاف بود. اين را شناسنامه ي فرش فروشي گواهي مي داد كه حاجي نشد.

حالا ، امروز كه تاريخ ، دلتنگ تر از سابق است بعد از هشت سال عزاي مردي را دارم كه هنوز حيران عشق اين آدمم . مردي كه همه چيز را تجربه كرد الا آن چيزي كه لياقت و ظرفيت او بود.

توده اي شد ، كنار كشيد ، زخم خورد ، زندان رفت ، شكنجه شد ولي نمرد.

رزمنده شد ، جبهه رفت ، آزاد شد ، زخم خورد ، آزاده شد ولي نمرد.

عاشق بود ، عاشق تر شد ، داغ ديد ، زخم خورد ، گريه نكرد و نمي دانم كه مرد يا نمرد. فقط مي دانم كه ايستاد ، شايد ايستاده مرد و اين بود كه ماند و شد صدايي كه شبهاي كودكي من لابلاي نمازهاي شب پدربزرگ ، حافظ را آرام مي كرد و ما را بي قرار و شايد تنبور مي زد...شايد تنبور مي زد!

...

درست زماني كه ما به زور ، توي تخت كنج حياط و پشه بند با شكوهش ، زير لحاف گرم و نرم و دست دوز پيرزن ، خودمان را به خواب مي زديم و مادرم به مطبخ مي رفت تا چاي آخر شب را دم كند و پدرم گوشش را مي چسباند به راديو لندن ، درست در همان وقتها بود كه مجيد دلش مي گرفت ، و مثل هميشه با حافظ معامله مي كرد. آن طرف حياط نزديك باغچه ي پر و پيمان ما مي نشست و حافظ را شرمنده ي اين و آن مي كرد. من و برادر بزرگترم ، مادر و پدرم ، لحاف و سماور و صادق صبا را ول مي كرديم ، گوشمان را مي داديم دست تنبور مجيد و لابلاي اشك و آه او و حافظ و صداي ساز خوابمان مي برد ، ... .

...

مجيد متولد آبان بود . چهار آبان . و اتفاقا عاشق آبان شد و احتمالا در همين آبان ذوب شد و مرد. ما هيچوقت آبان را نديديم. پدرم مي گفت: حتي بعدها ، بعد از مرگ آبان ، زماني كه مجيد سياهپوش شد و ما تازه فهميديم كه آباني در كار بوده مادر مجيد هم گفته كه من هم آبان را نديدم. هيچكس نديد. مجيد هم از او حرفي نمي زد. فقط شعرهاي او بود كه اين را گواهي مي داد. تا زماني كه مجيد طي آخرين سفرش به بوشهر ، موقع برگشت، نرسيده به شيراز ، با همان تويوتاي معروف چپ شد و مرد.

ما اولين كساني بوديم كه رسيديم. جان داده بود ، درجا! با چشمهاي بسته. وسايلش را كه تحويل گرفتيم دفترچه ي خاطراتش ماند براي مادر من ، و احتمالا پدرم. ما كه هيچوقت دفترچه را نخوانديم و نديديم . ولي مادرم خواند و اتفاقا عكس آبان را لابلاي خاطرات مجيد ديد و چيزهايي هم از نوشته هاي مجيد و سرنوشت سخت و ملال آور او مهمانمان كرد.

....

مجيد كس و كاري نداشت كه نگران پنجشنبه ها و سر خاك رفتن آنها باشيم. برادرش ، انقلاب كه شد به سوئد رفت و بعد به طرز مشكوكي كشته شد. خواهرش هم همان وقتها ، حين همان بگير و ببندهاي سال 60 از خانواده ي چپ زده اش بريد و زن يكي از همين لامذهب هاي از خدا بي خبري شد كه فك و فاميلهاي بيچاره اش را به خاك سياه نشانده بودند. مادرش هم كه جايي وسط مرگ آبان و مجيد مرد. اين بود كه پدرم با مشورت پسرعموي مجيد كه حاضر نشد براي خاكسپاري هم قدم رنجه كند تصميم گرفت مجيد را شيراز ، نزديكي هاي حافظ خاك كند. تمام مال و اموال مجيد هم كه حسابي به خاطر ورشكستگي به باد رفته بود منهاي خرج كفن و دفنش به همان پسرعموي با غيرتش رسيد. براي ما ماند تنبور و حافظ . و يك دنيا خاطره.


پ.ن: سر می زنم به همگی! کامپیوتر خرابه! تا جمعه به همه سر می زنم!
+ نوشته شده در سه شنبه هفتم مهر 1388ساعت 20:23 توسط رضا مشرقي |
یعنی حقیقت داره؟

پروردمت به ناز که بنشینمت به پای

آخر چرا به خاک سیه مینشانیم؟!

ای تازه گل که از پی خورشید میدوانیم

این بود دسترنج من و باغبانیم؟!

 

دیگران قرعه ی قسمت همه بر عیش زدند...

 

قلم ز هجر و دوري‌ات، گريه‌ي ِ بي صدا شده از مهدی

 

 

+ نوشته شده در دوشنبه سی ام شهریور 1388ساعت 17:56 توسط رضا مشرقي |
ترانه ، اين بار تلخ!

ترانه عليدوستي

ترانه عليدوستي از آن دسته آدمهايي است كه ما را به شك وا مي دارد كه از نسل ميمونيم. نمي شود او را شناخت و محترم ندانست. فيلمهايش كه به پايان مي رسد به خودم مي گويم كاش تمام نمي شد. اي كاش اين فيلم ادامه داشت و اين " اي كاش " من منطق و قيمت ندارد. حتي اگر اين قيمت آبكي شدن فيلم باشد.

هنرمندي بود كه از شعورش لذت مي بردم . از اين كه عكس او روي مجله اي نبود كه مي خواندم خوشحال بودم. از اينكه كمتر او را مي ديدم. از اينكه نامش كمتر براي من تكرار مي شد. از اينكه شبيه عادتهاي ما نبود. از اينكه وبلاگ هواداري او را پسر بچه هايي نمي نوشتند كه تازه پشت سبيلشان سبز شده و بعضي چيزها را براي اولين بار تجربه مي كنند. اين بشر براي من قابل احترام بود چون بعكس خيلي هاي ديگر براي ماندن و محترم ماندن به جاي اينكه به چگونه انجام دادن يك سري كار ها فكر كند به چگونه انجام ندادنها فكر مي كرد.

همه ي اينها باعث مي شد كنجكاوي من براي شناخت او نه در قالب يك بازيگر كه به عنوان كسي كه سكوت و خواندن و نوشتن را به چسبيدن پوسترش توي اتاق من و هم سن و سالهاي من ترجيح مي دهد ، بيشتر باشد. spotlight اين امكان را براي من فراهم كرد . ترانه عليدوستي آدمي بود كه لايق چيزي بيشتر از كنجكاوي و شناختن بود. با خواندن يك به يك يادداشتهاي او اين دغدغه ي سطحي من ( كه گويا نسبت به دغدغه هاي خيلي ها زيادي عميق است) كمرنگ تر مي شد و جاي خود را بي تابي مي داد. نه فقط براي خواندن يادداشت بعدي ، كه براي ديدن فيلمهاي بعدي حتي. حالا با دختر جوان بازيگري روبرو بودم كه تصور مي كنم فيلنامه اي را كه انتخاب مي كند از نويسنده بهتر مي فهمد و اين نويد يك اجراي منحصر به فرد را در اين سينما مي داد.

با آدمي روبرو بودم كه هر يك از يادداشتهاي او كه گاها حتي به دلنوشته مي زد به قد كشيدن هر روزه ي او كمك ميكرد ، نوشته اي كه حداكثر چند ساعت يا چند روز كار مي برد. بنابراين ديدن هر يك از فيلمهاي او كه عقبه اش زحمتي چند ساله و جمعي است مي توانست تجربه اي مثبت و تكرار ناشدني باشد.

اين قد كشيدن نويد داشتن هنرمندي را مي دهد كه به مخاطب احترام مي گذارد و حاضر است با گزيده كاري و وقت گذاشتن روي هر يك از كارهايش تهمت سخيف نا بلدي را بپذيرد. هنرمندي را ديدم كه براي جايگاه هنر احترامي فراتر از جوگرفتگي هاي انتخاباتي قائل بود . هنرمندي كه درخشش كارش روي صحنه ي خالي از بازيگر بهتر ديده مي شد. نام او زير بيانيه اي نبود كه 800 امضا داشت . ولي امضاي او و چهل و چهار نفر ديگر گره خورد با فرياد كساني كه خواهند ماند.

...

موفقيت ترانه عليدوستي زماني كه 18 سال داشت و من 9 سال ، حقيقت جديدي را براي من آشكار كرد كه هست كسي كه سنش فقط دو برابر من و لايق احترام است. مدتي بود كه اين نسل عادت كرده بود احترامش را براي كساني خرج كند كه سالها ، كه قرنها پيرتر و شايد خرفت تر بودند. درست زماني " من ترانه پانزده سال دارم" را روي پرده ديدم كه جوان ترين سوپر استار من دهقان فداكار بود.

نسل ما ، تا چند ماه پيش بي آبروترين نسل تاريخ بود. حق هم داشت. با نسل " زودپز ها" مقايسه مي شد. نسل بي بخار ما عادت كرده بود و اگر نبودند تك تك اين معدود جوانهايي كه بعد از دوم خرداد براي ما ستاره شدند حالا دلخوش گريه ي حداديان بوديم كه ما هم شب قدر داريم. اگر نبودند اين ترانه ها ، حالا نه شناختي از خودمان داشتيم نه باوري از توقعات به حقمان. اصلا حقي را براي توقع داشتن براي خود قائل نبوديم.

...

«من هم گاهی ضعیفم و می رنجم از مسخره شدن و بی انصافی شنیدن گریه ام می گیرد ، خوش به حال شمايي كه قدرتتان در تايپ كردن چند حرف زشت است . آن هم پشت مانيتورهايتان ، بي نام و بي نشان. حرفهايي كه اگر يك نفر بي نام و نشان به خواهرتان بگويد ، غرور و غيرت ايراني تان نمي گذارد شب ها چشم روي هم بگذاريد.»

اين روزها يادداشتهاي زيادي مي خوانيم كه احساسات ما را بر مي انگيزند. يادداشتهايي مثل نوشته هاي جسورانه ي فاطمه شمس كه به شكل وحشيانه اي از عشق مي گويد. يادداشتهاي مسيح علي نژاد كه ما را دچار خنده هايي تلخ از گريه غم انگيز تر مي كند. يادداشتهاي مسعود بهنود كه مثل اعترافات سعيد حجاريان به صاف بودن زمين در تاريخ خواهد ماند و البته چيزي دردناكتر از همه ي اينها! اعترافات ترانه!

مدتها بود كه هيچ نوشته اي تلنگري اين چنين به من نزده بود. چند ماهي عادت كرده بودم كه به اطرافم ببالم. به ستاره هاي گمنام و به نسلي كه انگار رشد كرده. ولي ديدن دوباره ي بانوي مهرجويي و خواندن اعترافات ترانه، درست در يك شب ترسي دلهره آور را براي من باز آفريد كه مبادا اين همه خون كه براي احياي آبروي اين نسل ريخته شد تباه شود. نمي خواهم بي ربط بگويم و مثل برخي منت خون كساني را كه خيلي بزرگتر از من و افكار من بودند را "من" روي دوش شما بگذارم ولي مي ترسم باورم شود كه اين مملكت هنوز رشد كافي نكرده. مي ترسم كه اگر زود يا دير روزهاي سياه تمام شود بازهم لذتي نيست براي من . براي ترانه و كساني كه مي خواهند صادقانه از اطرافشان لذت ببرند. چرا كه "هنوز" هستند آدمهاي خيلي خيلي زيادي كه دغدغه ي سخيف و مبتذل فحش دادن به ترانه ، تهمت زدن به او، درخواست شماره تلفن و آي دي از او ، و گير دادن به خواننده هاي دوست داشتني و واقعي او را دارند.

به خدا كه اگر اين ستاره ها نبودند ما خس و خاشاكي بوديم كه باد ما را زودتر از اينها برده بود. تا زماني كه هنر را قدر ندانيم ، به قداست خونهاي ريخته شده هم واقف نخواهيم بود! پس بهتر است بمانيم و از شادي كساني لذت ببريم كه ما را فريب خورده و دوستانشان را "هلو" مي نامند.

+ نوشته شده در چهارشنبه هجدهم شهریور 1388ساعت 16:45 توسط رضا مشرقي |
سین ، نه يك حرف بيشتر نه يك حرف كمتر!
 

و حالا من عاشقم...

و تمام اين دفتر مي شود براي تو. سطر به سطر ورق مي خورم كه بداني ، اين حرفها را يكي يكي ،

اين برگها را گام به گام . اين عشقها را دال به دال . واو به واو . سين به سين . تا به تا . دل به دل ...

بهترين بهترين من! من يك دنيا نا گفتني دارم براي تو! يك دريا دلتنگي... يك سبد گلايل... يك آسمان

هوس !

مي نويسم چشمهايت را زير اين عارفانه ها . چند سطري بالاتر از غرور تو ، پايين تر از دوام خنده هاي

تو! بهانه مي شوي براي من... براي بودنم ، نبودنم...نوشتنم ، نگفتنم! براي راه رفتنم!

بعد از ظهر ها ،لابلاي اين باران كه انگار دريدن دلتنگي هاي خداست، عقبت ، خيره به گامهايت ،

نرسيده به آواز مبهم كفترها ، جايي دورتر از دلتنگي هاي مدام ... پس كوچه اي نزديك اين اشراق ،

من غروب خواهم كرد ...همانجا كه سلامت مي كنم و دلم از اين سوز مي گيرد.

باز دلم مي سوزد براي اين غبار در به در ... براي اين كوچه پس كوچه هاي بي عبور و رديف ترانه ها را

گم مي كنم...شايد مي ميرم ... شايد!

 

صريح مي گويم آقاي سين! صداي من بغض دارد. مي شنوي؟ ولي نگاهم خيره مانده ، هنوز ثابت...

پي گامهايت يكي يكي مي آيد !

كه ببيني اينها ردپاي هر روز من است!

آقاي سين! آقاي سين!

نگاهت مي كنم. لابلاي خنده هايت مي بيني مرا... رو مي گيري... حيا مي كني انگار !

باز نگاهت مي كنم... و تو باز مي بيني ! گره كور مي خورد نگاه من و تو ... طاقت ندارم... مي ترسم

... كلاف را مي برم! چاك گريه را مي درم و مي روم!

آقاي سين! خوب است بداني كه:

گلدانها را آب داده ام...سنگفرشها منتظر...بوي نم مي دهند. يك حوض پر از ماهي ! يك شعر پر از سين!

بايد بيايي...بايد! فاصله را معنا كني و بداني از حرفهايي كه نمي زنم...از داستانها ...از شعر هايي كه نمي گويم...

آقاي سين خوب است بداني من هفت سال گريه نكردم... !

من هم مي دانم...خوب مي دانم كه:

اين عاشقانه كم است براي تو!

....................................................................................................

من هنوز در به در طره ی اون زلف سیاتم

من هنوزم سبز سبزم ریشه دارم یکی از پاپتیاتم

آقای کوچک نواز بنده پرور

من هنوزم صله گیر چشم بارونی و اون ابر نگاتم

منو کشتی ، منو كشتي ، منو كشتي ، كشته باشي ، خوش به حالم

من هنوزم كه هنوزه كشته اي از كشته هاتم!/

+ نوشته شده در شنبه چهاردهم شهریور 1388ساعت 22:48 توسط رضا مشرقي |
شاعري از تبار شب هاي شريف
باران اسيدي (۳)

من مانده ام چگونه می شود
بين ‹انقلاب› و ‍‹ولي عصر› ارتباط برقرار كرد !!
مردم وقتي به ‹انقلاب› مي رسند
- از شدت دود -
اشك مي ريزند ،
اما ‹ولي عصر› هنوز هم طرفدار دارد.
در اين چند ساله هر وقت ترافيك ‹انقلاب› غوغا كرده است ،
خيلي ها از ‹خط › خارج شده اند ...
از ترس اين كه مبادا در ‹انقلاب› گير كنند
و به‹آزادي› نرسند!!
مردم وقتي به ‹انقلاب› مي رسند اشك مي ريزند ،
اما ‹ولي عصر› هنوز هم طرفدار دارد.
حتي ‹رپ› ها هم ‹ولي عصر› را دوست دارند !!

----------------------------------------------------------------------

«... در کارگاه قالی بافی این مملکت

 - بر عکس سفارش شما -

 همه جا را سبز بافته اند

 روی سبزها، گل ها ، شکوفه ها ...

 یادت باشد قناری ها خواهند خواند

        حتی اگرشما نخواهید.

                     طبیعت کار خودش را خواهد کرد

                                  با «صدام» یا بی «صدام» !

 یادت باشد

 عروسک کوکی خوشبخت !

 «بن لادن» قادر نیست شکوفه زدن گل ها را ترور کند

 یا بوی اطلسی ها را

 بهار به این باغچه خواهد آمد.

 ما به امید زنده ایم.

 به این امید که تو آن روز هم خوشبخت باشی!

 و بین تمام آرزوهای رنگینت بچرخی

 این بار با اراده خودت

 نه با اراده کسی که کوکت کرده است!!

 باور کن بهار آمدنی است

 ... بهار آمده است

 «یُسر» در عین «عُسر» اتفاق افتاده است.

--------------------------------------------------------------------------

 فرامرز حجازی را در حد يك اسم و چند تعريف و چند شعر مي شناسم. ولي براي من از همه مهمتر شعرهاي اين بشر است. كسي را كه احيا كننده ي شب هاي شعر دانشگاه شريف بود. يك دانشگاه دوستش داشتند و براي شنيدن شعرهايش بي قرار بودند. حيف كه زود رفت!

شعر " سلام تهران ، سلام خانم هاشمي " او معروف است... كسي داره؟

+ نوشته شده در پنجشنبه پنجم شهریور 1388ساعت 11:17 توسط رضا مشرقي |
این کمدین 48 کروموزوم دارد...شرط می بندم!

در خلوت روشن با تو گریسته ام

برای خاطر زندگان،

و در گورستان تاریك با تو خوانده ام

زیباترین سرود ها را؛

چرا كه مردگان این سال

عاشق ترین زندگان بوده اند.

"شاملو"

...

نه فقط خدا مي داند كه سهراب اگر مي ماند شايد روزي روزگاري ، ۱۶ آذري، زماني كه پرزيدنت موسوي مي آمد دانشگاه تهران تا دكتراي افتخاري بگيرد و براي دانشجوهاي ما كه حالا حتي بدون لبخندهاي بيخودي خاتمي و با وجود اخم هاي ميرحسين  آزادانه تر  گلايه مي كردند سخنراني كند ، لابلاي فريادهاي " بازم حرف ...بازم حرف " شايد گوشه ي سالن مي ايستاد ، او كه درد كنكور را حالا چشيده بود و بعد از يكي دو سال آمده بود جا پاي احمد و اكبر بگذارد ، مقواي سفيدي را بالاي سرش مي گرفت كه با سرخ و نه سبز به رويش نوشته : چرا...چرا آقاي موسوي! ؟

نه فقط خدا مي داند...همه مي دانيم...سهراب هم مي دانست كه هيچ بعيد نبود همچون روزي سخت، ولي بزرگواري او بود و اميد و هر چيزي جز آلو ، سيب زميني و شامپانزه... موجوداتي كه دو كروموزوم بيش از ما دارند... ۴۷ و ۴۸ ... شهوت و شرارت ...

...

پ.ن: فیلم نوشت...نه! بی خیال!

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و هفتم مرداد 1388ساعت 20:51 توسط رضا مشرقي |
عنوان ندارد
 

می ترسم آخر از نگاه تو بیفتم

آدم کمی عاشق که شد از عرش افتاد...!

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و هفتم مرداد 1388ساعت 15:58 توسط رضا مشرقي |
راه نو
سلام

خلاقیت من به طرز وحشتناکی این روزها کم شده و  به همین دلیل خبری از دلنوشته نیست این روزها.

تصمیم دارم با رویکرد جدیدی وبلاگ رو به روز کنم و تلاشم اینه که از این حالت سنگین درش بیارم...راحت تر باشم اینجا!

ولی برنامه ای که شاید عملی بشه اینه که هفته ای یک بار فیلم نوشت داشته باشم.هفته ی قبل یک فیلم رو معرفی می کنم که ببینید و بعد یادداشت.

هر هفته فقط یک پست/ اگه یادداشت جدیدی بود هم میاد زیر اون اضافه می شه! این طور بهتره!

.......

منوی پیشنهادی این هفته:

۱- بانو (داریوش  مهرجویی)

۲- پابرهنه در بهشت ( بهرام توکلی)

۳- آبی ( کشلوفسکی یا کلیشوفسکی) (هر جور راحت باشین)

۴- امتیاز نهایی ( وودی آلن)

فیلم چهارم برای هفته آینده:

matchpoint

 

+ نوشته شده در سه شنبه سیزدهم مرداد 1388ساعت 13:51 توسط رضا مشرقي |
مي بينيد ! مي خواهند غولهايمان را مثل خودشان كوتوله كنند!
من که از جامعه ی مترقی و شهری به دورم و البته نزدیکم به قشر پایینتر جامعه ، همان هايي كه بيشترشان علي رغم گمان خيلي از شما مثل خود شما  دلشان سبز و چشمهايشان سرخ بوده اين چند روز ، مي بينم كه به تبعيت از سواد و آگاهي كمتر ( نمي گويم شعور ، چرا كه تعريف من از شعور درست تر از اين حرفهاست) توي دلشان خالي شده ، ترسيده اند و اميدشان كمتر شده و متاسفانه وامانده اند اين ميان ، سي سال پيش از اين به خاطر حرف آدمهايي خون رگهايشان را توي جبهه ها دادند و خون جگرشان را خوردند كه با وقاحت تمام مي نشينند روبروي هم ، توي لنز دوربين زل مي زنند و از توي قاب كوچك تلويزيون  همديگر را به دزدي هاي ملياردي متهم و يا محكوم مي كنند. حالا هم در عرض چهل روز جوان جوان فدا شدند به خاطر حرف آدمهايي كه خودشان را باخته اند و اين مضحكه را خواسته يا ناخواسته به راه انداخته اند. خيلي هايشان مي دانند اين آقاي ابطحي با دوازده كيلو كمتر آن آقاي ابطحي سابق نيست و اين به همراه تاكيدش بر آزادي بيان در دادگاهش و زندانش بزرگترين تناقض تاريخ است ولي چه مي شود كرد...اين ملت عقده دارد ، خودخواه شده و توقعش بالا رفته ، حق هم دارد ...جوان جوان شهيد داده براي ذره ذره خاك اين مرز و بوم ...دلش قهرمان مي خواهد...از آن بازوهاي پولادين و سر پنجه هاي ايمان كه حاضرند به خاطر وطنشان خود و خانواده يشان را فدا كنند. من و دوستانم كه به حق يا ناحق خودمان را از قشر بالاتر جامعه مي دانيم اما جور ديگري به قضيه نگاه مي كنيم كه چند سطر پايينتر اين جور ديگر را خواهم گفت. من و ساير جوانان مترقي تر و آگاه تر اين جامعه كه به سبب كاملا خودجوش بودن اين حركت تك تكمان نظريه پردازان اين حماسه بوده ايم به اين قشر شاكي حق شك كردن مي دهيم...شك كردن حتي به حقانيت همين جنبش... چرا كه ما جنبشي را به راه انداختيم كه پيام آور آزادي و عدالت بود و اينها پيام آور شك ، انتخاب و تغيير هستند. ياد نيمه پنهان و ديالوگ فوق العاده نيك بين توي اين فيلم مي افتم : " به نظر من آزادي يعني اينكه هر انساني با حفظ حقوق ديگران بتونه شك كنه ، بتونه اشتباه كنه و به هر مقامي چه سياسي چه مذهبي چه ادبي چه هنري ، بتونه نه بگه"  و از نظر ما ، نظريه پردازان اين جنبش و خود آقاي موسوي اين مقام مي تواند خود آقاي ابطحي ، نبوي ، تاج زاده و يا حتي خود موسوي باشد! ما نظريه پردازان جنبشي هستيم كه حق شك كردن و فكر كردن را از هيچ كسي سلب نمي كند ولي حرفهايمان را خواهيم زد. به هر قيمتي!

اما حرفهاي ما!

فکر می کنم فضای ترس و ارعابي كه مي خواستند ايجاد كنند تا حدود زيادي ايجاد شد. چهره ها درب و داغان تز از آني بود كه حالا دست من محكم و نترس مثل گذشته روي دگمه هاي كيبورد برود. من حالا بيشتر مي ترسم. و به اين دليل حق مي دهم به محمد علي ابطحي عزيز . من اينجا كه نشسته ام با ديدن قيافه اش به دست داشتن در هولو كاست اعتراف كردم ديروز...جلوي بيست و پنج نفر، عادل و عاقل و بالغ...چه برسد به اينكه جاي آقاي ابطحي باشم. 

مي دانم رنگ سبز اميد روز به روز كمرنگتر مي شود و خواسته يا ناخواسته شده ايم دست به دامان مراجع خيلي خيلي بزرگ . چرا كه حاكميت كنوني نشان داد كه چهره اش با ديدن تانكر تانكر خون هم وا نمي رود! اين روزها بزرگترين راهكار فتواي مراجع بزرگ است ولا غير...فتواهايي تند تر اين حتي. و البته اميدمان به جامعه ي جهاني و مبارزه ي منفي از طريق فشار هاي بيشتر است.

اما اصل بحث من اين بود كه دوستان خوب من ! كه از آقاي ابطحي و آقاي عطريانفر دلگير شديد. شما مي دانيد كه اينها همه دروغ است و به خاطر همين دروغهاست كه دلگير شديد. اما فراموش نكنيد اين دانستن شما و آگاهيتان از پشت پرده ي اين مضحكه مديون تلاش هاي شبانه روزي آقاي ابطحي و آقاي عطريانفر و دوستان ديگر دربندمان است كه ما را در اين چند سال به اين سطح از درك و آگاهي رسانده اند. اگر تلاش امثال آقاي ابطحي براي باز كردن فضا در هشت سال اصلاحات نبود اين جنبش حركتي عصبي مي شد مثل اعتراضات خرداد ۸۲.

ما هم مثل آقاي موسوي  نگران سلامتي تك تك دوستان دربندمان هستيم. وقتي ما مي دانيم همه چيز را و آقاي ابطحي هم مي داند كه ما مي دانيم بگذاريد مثل هميشه با ما شوخي كند... ما به شوخي هاي شما عادت داريم آقاي ابطحي!

و آقاي موسوي ! دوستتان دارم! نه به خاطر تمام اعتقاداتتان كه براي زنده كردن اين اميد در دل من كه هنوز هستند كساني كه ايستادن را بلد باشند. پيش از ۲۲ خرداد به آن دلايلي هوادارتان شدم كه ترانه عليدوستي عزيز اينجا گفت و حالا به خاطر شرافتتان و مردانگيتان! شما براي ما مانديد...تا ابد! حتي اگر بخواهند شما را هم كوتوله كنند...حتي اگر شما ما را با شوخي هايتان روده بر كنيد!

.......

پي نوشت : به همه سر مي زنم! كامپيوتر من لج مي كند بعضي وقتها و كامنت گذاشتن در بعضي بلاگها مشكل مي شود! بویژه بلاگ اسپاتی ها!

+ نوشته شده در دوشنبه دوازدهم مرداد 1388ساعت 2:9 توسط رضا مشرقي |
دیو گله داره!؟
****

قاصد روزان ابری...

داروگ !

کی می رسد باران؟

به خاطر خدا!

...

۱)  نظرتون چیه بلاگ بشه هرروز نوشت! کیفیت را فدای کمیت کنیم!

۲) دوستان پیشنهاد رفتن به بلاگ اسپات را می دن؟ چی کار کنیم!؟ ... در ،مانده ام!...

+ نوشته شده در یکشنبه چهارم مرداد 1388ساعت 23:39 توسط رضا مشرقي |
تمام شب بیدار بودم و « تمام روز در آيينه گريه مي كردم»
 صداي ضرب و سه تار مياد يا نه؟

زندگی در این شهر که مردمانش «قانون» را آخرین راه حل می بینند و در این کشور که حاکمانش از خدا بزرگترند و «تنها مرگ را به مساوات تقسیم می کنند » ، از قلب کوچک من سرخ دلتنگی ساخته که مدام می لرزد و نمی داند که به امید کدام آیه ی سبز روز و شب می تپد.

به ایران فکر می کنم و دلم می سوزد برای سینمای این مملکت که از استعداد یک کمدین نابغه  که امروز فکر می کند رییس جمهور است بی بهره مانده. به ایران فکر می کنم و دلم می سوزد برای مردمی که «به سر انگشت پا دستشان به شاخه ی هیچ آرزویی نرسید»

یک لیوان تنهایی سر می کشم و به خدا فکر می کنم. دلم می سوزد به حال استعداد خشکیده ی او که می تواند همه جا در کنار همه ی انسانهایی که می توانند و عاشقانه دوست دارند که خلوتشان را با او تقسیم کنند ،باشد  ولی او قناعت کرده به هم آغوشی با کسانی که شبها زودتر به بستر می روند.

دلم به حال سرخوردگی مردمی می سوزد که مشتهایشان را توی جیبهایشان به تناقض ترس و شرافت گره زده اند  و به حال سادگی شهوت انگشت اشاره ی پیرمردی روستایی که با رد شدن یک هواپیمای توپولوف پنجاه ساله ی ساخت شوروي سرخ  از بالای مزرعه به سمت آسمان نشانه می رود و نمی داند که هیچ دروغی دوست داشتنی تر از حقیقت نیست.

نگاهم را گره زده ام به آبي ترين نقطه ي آسمان ... درست جايي كه « در رواق کهکشانها عود می سوزند"...  جایی که ستاره با ساتور هم قافیه شد... و شعری که میل دریدن داشت و ناسروده ماند.

ما آزادی را به عشق و شب را به شعر گره زدیم . مي دانيم كه صورتهايمان تلخ است ولي مي خنديم... مي دانيم كه جرم است ولي عاشق مي شويم... مي دانیم كه سخت است ولي مي ميريم...مي دانيم كه مي ميريم ولي مي گوييم...و مي دانيم  « حضور سبز خدایی را که در این نزدیکی است» لای این خاشاک...لای این تریاک! 


پي نوشت۱ / نيمه پنهان تهمينه ميلاني رو ديدم...آيه بود ... آينه بود!  به تهمينه ميلاني حسوديم مي شه كه شوهري مثل محمد نيك بين داره ... كاش منم...!...گذشته از این حرفا بالاخره تفاوت هست بین مهاجرانی تا...!

پي نوشت ۲: واقعا كي بود كه مي گفت : عكست را به ديوار مي آويزم...ديوار مي افتد...!

پی نوشت ۳: بر خلاف خیلی ها خیلی راحت می گم یک سال گذشت! شکیبایی نیست و ما برای پر کردن جای خالی او هیچ کاری نکردیم...هیچ کاری!

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و هشتم تیر 1388ساعت 14:18 توسط رضا مشرقي |
به ياد تك تك كساني كه در راه آزادي چيزي را بر سر طاقچه ي عادت از ياد برده اند!
 

گفتمان تير و فلسفه

 

تو ای شهید این شبانه های شب شکن        تو ای حریر سرخ سرزمین سبز من

تو   ای  گواه  گفتمان  تیر  و  فلسفه            چنان که قتل عام یک قبیله تن به تن

تو ای ترانه ای که در گلو شکسته شد            نشان به آن نشان بی صدای سن*

تو  تک  زلاله ای  میان  آن  همه دروغ           توخط قرمزی به ابتذال این همه سخن

تو شکل شرم شبنمی به زیر چشم من         تویی  تو  نقش  ناب رقص مرد و زن

تو آن خسی؟شکفته برتنت دو صد سمن       به تن کنیم ازین خس و سمن دوصدکفن

 تو  از   تبار   گیج  آرزوی  سبز   و   کور           تویی تو اشک و نفت و خون باغ نسترن

تو  ای  خلاصه یک دعای  پاک  یا حفیظ           به  حق  مادرت  تمام  خاک این وطن

تو ای ندای این شکسته ساز زخمه زن            بزن به زخم من ، به زخم من نمك بزن

تو  يك  ستاره سار   آسمان   مشرقي             بيا و نور خود به چشمه هاي شب فكن

بيا به شب بگو،بگوكه شب دگربس است         بيا  و  گور  اين  سكوت  سبز  من  نكن

توشب شكن زچشم بسته اش به خون خود       بگو نه من ، تويي  تو  آبروي   اهرمن!/

    رضا مشرقي     

   ۱۶/۴/ ۱۳۸۸     

* اين بيت از دوست نه چندان عزيزم ساسان مغربي!!! است!

   قايم موشك / خوشمزه!

  غزل اشتراكي

 وزارت بهداشت از شيوع گسترده بيماري هاري در درياي زلال ملت خبر داد!  

قربانيان فرهنگي اين روزها و...

لطف كنيد آمار بازديد وبلاگ آقاي ابطحي را پايين نياوريد...

نامه ي دختران محمد علي ابطحي به مناسبت روز پدر

      

+ نوشته شده در چهارشنبه هفدهم تیر 1388ساعت 19:17 توسط رضا مشرقي |
!please dont war

1-سه چهار ساله كه بودم ، ولايت كه مي رفتم با يكي از پسر عمه ها گاو گوسفندها را مي برديم اطراف ، بچرند. تابستان آن سالها گرما اذيت نمي كرد ، هيچ چيز بد نبود و هيچ چيز اذيت نمي كرد. فصل مخ برون "چيدن خرما" كه مي شد ، سپيده كه سر مي زد لابلاي نخلستان هاي تكراري و بي انتها گم مي شديم... و حالا مدتها بود كه دلم براي نفهمي آن روزها تنگ شده بود. براي روزهايي كه « توت بي دانش» مي خورديم. بالاخره صبح 23 خرداد دلم گشاد شد. خيابانهاي شهر پر از گاو و گوسفند بود. پر از خس و خاشاك و همه جا و همه چیز و همه کس بوي لجن مي داد. باد هم مي وزيد . باطوم هم داشت. مثل كارتونها ريش هم داشت. اما ريشهايش سياه بود . ولي چه فرقي مي كند. گمانم عمران صلاحي بود كه مي گفت " دشمن" زندگي است موي  "سپيد"  روي  "دشمن"  "سياه"  "بايد"  كرد. انگار فراسوي زمان سفر كرده بود به صدها سال پيش...به روزگار تازيان...مغولها يا شايد تاتارها...دقيقا نمي فهمم!؟ گفتم كه اين روزها خيلي نفهمم!

2- ندا آقا سلطان مرد كه مرد. حميد هم مرد كه مرد. گه خورد توي بالكن منزل خودش داد زد "الله اكبر"

3-پيمان ابدي هم مرد كه مرد...صحنه سازي ها را مي بينيد به خدا؟ bbc هم كه خر ...ما هم كه الاغ باور مي كنيم. ستاره درخشش هم الاغ تر!

4- كار كار اين انگليساس!

5- كروبي گفت اي كاش مي خوابيدم و بيدار نمي شدم هيچوقت!

6- اين روزها عليرضا امير قاسمي هم خواب ندارد. جواد خياباني هم به خيابان آمد. ولي پرستار خر پدربزرگ من هنوز خره!  بهمن 57 و پيروزي جهل بر ظلم...يادتان هست؟

۷- برادرم را كشتند چون گفت راي من كجاست؟!!!

۸- جنس داده شده پس گرفته نمي شود ...حتي شما خس و خاشاك عزيز!

۹- راي دادي كه دادي...ما هم داديم...همه راي مي دهند ...اصلا اين روزها دادن عادي شده!

۱۰- بريد تو گوگل سرچ كنيد خس و خاشاك...بي ضرر نيست!

+ نوشته شده در سه شنبه دوم تیر 1388ساعت 17:50 توسط رضا مشرقي |
زان طره ی پر پیچ و خم
آن کيست کز روي کرم با ما وفاداري کند
بر جاي بدکاري چو من يکدم نکوکاري کند
اول به بانگ ناي و ني آرد به دل پيغام وي
وآنگه به يک پيمانه مي با من وفاداري کند
دلبر که جان فرسود از او کام دلم نگشود از او
نوميد نتوان بود از او باشد که دلداري کند
گفتم گره نگشوده ام زان طره تا من بوده ام
گفتا منش فرموده ام تا با تو طراري کند
پشمينه پوش تندخو از عشق نشنيدست بو
از مستيش رمزي بگو تا ترک هشياري کند
چون من گداي بي نشان مشکل بود ياري چنان
سلطان کجا عيش نهان با رند بازاري کند
زان طره پر پيچ و خم سهلست اگر بينم ستم
ازبند و زنجيرش چه غم هر کس که عياري کند
شد لشگر غم بي عدداز بخت مي خواهم مدد
تا فخر دين عبدالصمد باشد که غمخواري کند
با چشم پر نيرنگ او حافظ مکن آهنگ او
کان طره شبرنگ او بسيار طراري کند

.................

لالا لالا ديگه بسه گل لاله
بهار سرخ امسال مثل هر ساله
هنوزم تير و ترکش قلب و ميشناسه
هنوزم شب زير سرب و چکمه مي ناله

نخواب آروم گل بي خار و بي کينه
نمي بيني نشسته گوله تو سينه
آخه بارون که نيس، رگبار باروته
سزاي عاشقاي خوب ما اينه؟

نترس از گوله ي دشمن گل لادن
که پوست شيره پوست سرزمين من
اجاق گرم سرماي شب سنگر
دليل تا سپيده رفتن و رفتن

نخواب آروم گل بادوم ناباور
گل دلنازک خسته، گل پر پر
نگو باد ولايت پرپرت کرده
دلاور قد کشيدن رو بگير از سر

دوباره قد بکش تا اوج فواره
نگو اين ابر بي بارون نمي ذاره
مث يار دلاور نشکن از دشمن
ببين سر مي شکنه تا وقتي سر داره

نذاشتن هم صدايي رو بلد باشيم
نذاشتن حتي با همديگه بد باشيم
کتاباي سفيد و دوره مي کرديم
که فکر شبکلاهي از نمد باشيم

نگو رفت تا هزار آفتاب هزار مهتاب
نگو کو تا دوباره بپريم از خواب
بخون با من نترس از گلوله ي دشمن
بيا بيرون بيا بيرون از اين مرداب

نگو تقواي ما تسليم و ايثاره
نگو تقدير ما صد تا گره داره
به پيغام کلاغاي سياه شک کن
که شب جز تيرگي چيزي نمي آره

نخواب وقتي که هم بغضت به زنجيره
نخواب وقتي که خون از شب سرازيره
بخون وقتي که خوندن معصيت داره
بخون با من، بيا تا من، نگو ديره

سکوت شيشه هاي شب غمي داره
ولي خشم تو مشت محکمي داره
عزيز جمعه هاي عشق و آزادي
کلاغ پر بازي با تو عالمي داره

نخواب اي حسرت سفره گل گندم
نباش تو دالوناي قصه سردرگم
نخواب رو بالش پرهاي پروانه
که فرياد تو رو کم دارن اين مردم!

لالا لالا ديگه بسه گل لاله



شهریار قنبری

 

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و هشتم خرداد 1388ساعت 12:11 توسط رضا مشرقي |
من مقادیر قابل توجهی دارم!

من ۱۶ سال و ۹ ماه و ۱۹ روز  دارم

و

 

روز ۳۱ مرداد ۱۷ ساله

 

خواهم شد.

 

من برای شما چطور تعریف شده ام؟

پی نوشت: دوستی که تا این لحظه مجهول الهویه است اقدام به دادن شماره تلفن من البته با نام و آدرس خودم به چند تن از دوستان اینترنتی کرده. ضمن درخواست از آن آدم کره خر برای معرفی خودش در جهت اجرای مجازات "چوب نیم سوز " از سایر دوستان خواهش می کنم که به پرسش بالا جواب بدهند!

پی نوشت ۲ ویژه ی کره خر عزیز: شاید از لحنم استنباط کنید که ناراحت و عصبانی هستم ولی به دلیلی که ذکر آن را لازم نمی دانم باید بگویم شما خدمت بزرگی به من کردید!

پی نوشت 3: از دوستانی که شماره من به دستشان رسیده خواهش دارم مرا مطلع کنند . محض مزاحم شدن زنگ نزنید ولی به هر دلیل موجه و غیر موجه دیگر زنگ زدن شما مانعی ندارد!

 

+ نوشته شده در سه شنبه دوازدهم خرداد 1388ساعت 19:45 توسط رضا مشرقي |
حقیقتی فراسوی زانوهای هنوز محکم پدر
بخشی از یک داستان کوتاه :

....

... خانه ی پدربزرگ را با آن حیاط دلباز و خاطر انگیز سالها پیش مفت و مجانی به همسایه ی دیوار به دیوارشان دادند.

پدربزرگ هم مثل پیرزن آن قدر تسبیح انداخت و مدام سبحان الله گفت تا فراموش کرد که غیر از خدا هم کسی هست...!

بعد از تشییع جنازه پدرم که هنوز زانوهای محکمی داشت تسبیح پیرمرد را لابلای گلهای خشک محمدی گلاب پاش کرد و با یک پس زمینه ی یاسی ، جوری که رنگ سرخ دانه های تسبیح خوب به چشم می آمد ، قاب گرفت.

بعد از ان هر وقت که بی وقت می آمد خانه و پدرم که هنوز زانوهای محکمی داشت ، با آن صدایی که همیشه پر از متانت بود و گاهی بلند نمی شد ، بیت شعری برایم می خواند و با آن چشمهایی که می دانستم ملامتم می کنند خجالتم می داد ، آرام و جوری که کسی نفهمد خودم را باخته ام ، جوری که کسی نفهمد قلبم که به کوچکی دستهایم بود می سوزد می چپیدم توی تهتانی ترین اتاق خانه ی سرد و ساکتمان.

همان جایی که لابلای عکسهای هزار پیرمرد و پیر زن که بیشترشان را نمی شناختم ، چند دقیقه ای می گشتم ولی مثل همیشه قاب عکس پدربزرگ را پیدا نمی کردم ، پس پناه می بردم به یک پس زمینه ی یاسی با دانه های سرخ که دیگر بوی گلاب نمی داد .

این قاب که برای من و مادرم گرم ترین نقطه ی خانه ی سرد و ساکتمان بود ،مرا گم می کرد لابلای گلهای زرد و نیلی و بنفش حیاط دلباز خانه ی پدربزرگ و آن هوای پاک و متبرک که آدم را سبک می کرد و آغوش گرمی که اصلا شبیه به خانه ی سرد و ساکت ما نبود.

همان وقتها که درست شیرین ترین دقایق روزم بودند ، حقیقتی فراسوی زانوهای هنوز محکم پدر توی ذهنم سنگینی می کرد و سینه ام را می سوخت. باز این کابوس به سراغم می آمد که مبادا این تسبیح روزی ، روزگاری پس زمینه ی یاسی را بی رنگ و رو کند و باز پدر هم فراموش کند که غیر از خدا هم کسی هست.

درست زمانی که دلم وسط شوره زارهای این کابوس می چرخید و می چرخید ، دست همیشه یادگار و  بو گرفته ی مادر با آن انگشتری عقیق که نذر امام رضا بود مرا بیدار می کرد و می دانستم که او هم مثل من آرزوی این را داشت که تسبیح را با آن دانه های بدرنگ ،گم و گور و تکه پاره کند ولی ترس حسرت از دست دادن شیرین ترین دقایق روز مرا و او را مجاب می کرد که خود را به خاطر این آرزوی محال نفرین کنیم....

" از قبل و بعد ادامه دار است"

پی نوشت: من چون خیلی از قافله عقبم حدود هشت ماه بعد از اکران کنعان این فیلم رو دیدم...این روزها همه چیز تحت تاثیر کنعانه! حسابی!

پی نوشت۲: سیصد گل سرخ و یک گل نصرانی....ما را از سر بریده می ترسانی

                  ما  گر  ز سر بریده می ترسیدیم...... در مجلس عاشقان نمی رقصیدیم!

 

+ نوشته شده در پنجشنبه سی و یکم اردیبهشت 1388ساعت 19:51 توسط رضا مشرقي |
dog day afternoons و اين آدمها
قدم زدنهاي اين روزها را دوست ندارم ، كوچه خيابانهاي لابلاي اين شهر لبالب از مردمي شده كه هر روز به هم شبيه ترند. يك به يك اين آدمها شده اند هزار هزار آينه ي دق!

همين مشرقي هاي بي رويا كه با شروع هر غروب كمتر و كمتر دوستشان دارم چرا كه هر بعد از ظهر پيوندشان با خشم و خواب و خوراك بيشتر و بيشتر مي شود.

لابلاي اين آدمها ، بعضي چيزها هست كه هر روز كمتر و كمتر مي شود. آن آدمهايي كه دوستشان دارم ، همانهايي كه شبيه به روياهاي من بودند. همان غولهايي كه اصلا شبيه به من و اين آدمهاي تكراي و خاكستري نبودند و دل دل مي كرديم محض بهانه اي براي با هم بودن...  همانهايي كه اگر خيالشان نيمه شبها به سرت مي زد مجبور و مجاب بودي باراني مشكي ات را سوار شانه هاي افتاده ات كني ، كلاه خوشرنگ و معوج انگليسي ات را سرت بگذاري ، كفشهايت را لنگه به لنگه و كوشكي توي پاي بي رمقت كني ، زير باران هوس دريا به دلت بزند و بميري براي كشيدن يكي از آن سيگارهايي كه نمي تواني بكشي و براي خوردن يكي از آن پكوراهايي كه حالا ديگر نمي تواني بخوري... بعله! لابلاي اين آدمها چيزهايي هم هست كه هر روز بيشتر و بيشتر مي شود. همين پكوراها را مي گويم و البته سيگارهايي كه حالا ديگر مي توانم اما نمي خواهم كه بكشم ، چيزهايي مثل جواب سلام هايي كه هر روز بعد از ظهر لابلاي اين آدمها ، لابلاي اين كوچه پس كوچه هاي غريب به هر دليلي نمي دهم كه نداده باشم...

يادش بخير! مي مرديم براي آن بعد از ظهر هايي كه اصلا شبيه به اين بعد از ظهر هاي سگي و شبيه به خودمان نبودند...!

+ نوشته شده در شنبه بیست و دوم فروردین 1388ساعت 19:26 توسط رضا مشرقي |

قالب وبلاگ

free Template Blog

قالب وبلاگ رایگان

قالب بلاگفا