مثل وقتی که آدم اربیت اکالیپتوس می خورد!
خسته کننده تر از همه ی اینها دمخور شدن با آدمهای کج و کوله ایست که همه ی هنرشان در حفظ کردن پیش فرضهایی است که برای فکر کردنشان تعیین شده است و هیچوقت دوست ندارند سرشان به سنگ بخورد. دوست دارند ببرند و آدمی مثل من که عاشق باختن است هیچ جایی بین شان ندارد.
من که هر روز بیشتر و بیشتر فاصله می گیرم از آن چیزی که دوست دارم. و شبیه تر می شوم به آن موجود دهن گشادی که همیشه تا بناگوش حفره ی سیاه ساده انگاری اش باز است و قهقهه می زند و نمی دانید که چقدر... چقدر خوشحال می شوم وقتی یکی از آن آدمهایی را می بینم که مجبور نیستم وقتی پا به پایشان راه می روم وانمود کنم خوشبخت ترین مرد زمینم و " مدام" بخندم برای اثبات اینکه "سرد" نیستم.
من در اقلیتم . اقلیت محض. و نمی دانم که باید از این بابت خوشحال باشم یا افسوس بخورم. فقط می دانم که وقتی مثل شتر تنها سفر می کنم سبک ترم. وقتی نمی خندم مسرور تر و گاهی که دلم می گیرد همه ی مجاری تنفسی ام باز می شود. مثل وقتی که آدم ربیت اکالیپتوس می خورد!
...
* نقل زنده یاد حامد نور محمدی است که یکم اسفند ، ... ، جان باخت.
...
پ.ن:این روزها هیچ چیز به اندازه ی نشستن لب پنجره ی اتاقمان ، توی طبقه ی هشتم خوابگاه دستغیب (ارم) ،نگاه کردن به خیابانهای شهر ، گاهی داد کشیدن و صدای گلنراقی نمی تواند اشک در آر باشد و کمی آرامم کند.
